شیعه! مذهبی دروغین و بدعتی در اسلام و به شدت خرافی تر از اسلام!
از دکتر مهرآسا
دینها و آئینهائی که در برهه هائی از تاریخ توسط جاهطلبان و شیفتگان قدرت با عنوان پیغمبر یا رسول تدوین و ابداع شده اند، در نفس امر، چیزی جز حکومت کردن رسولان و مقید کردن پیروان نبوده است. از ابتدای پیدایش ادیان تاکنون، تنها ارمغان چشمگیر این محصولات خیال و توهم، ایجاد خشونت، کینه، نفاق و دشمنی میان مردم و سرانجام جنگ و خونریزی بوده است. دین، میوه ی پندار و خیال چند نفر قدرتطلب و شیفته شهرت درزمانهای گوناگون تاریخ تمدن بشر بوده است که میخ استحکامشان را به آسمانها وصل کرده اند. سودآوری و نتایج مثبتی که این ابداعات برای رسولان مدعی داشته است، وسوسه ی شهرت و قدرت را در بسیار کسان دیگر اعم ازمستعد و بی مایه برانگیخته و آنان را به گام نهادن درچنین راهی تحریک کرده است. پیروزی، حشمت و جاه و جلال رسولان و پیغمبران موفق، افرادی دیگر را که درخود استعداهائی را سراغ داشتند، چه آن زمان و چه بعدها، ترغیب و تشویق کرده است تا دراین بازار پررونق وارد شوند و به تجارت خداشناسی پردازند و متاع دین و پیغمبربازی را بیش ازپیش عرضه کنند.
این که درمیان مسلمانان به عدد 124هزار پیغمبر مرتب اشاره می شود، به این دلیل است که داعیان این شغل پردرآمد و درعین حال شهرت برانگیز، کم نبوده اند؛ و اتفاقاً تاریخ به نامهای بسیاری اشاره دارد که به گونه ای خود را وابسته به سماوات دانسته و ادعای رهبری در دنیا و آخرت داشته اند و کاری از پیش نبرده اند. رقم 124هزارهرچند بار فراوانی ازدروغ و اغراق همراه دارد و جمع پیغمبران نام برده در تورات و انجیل و قرآن حتا به عدد 24 تن نیز نمیرسد، اما رقم گزافۀ ذکرشده، فزون بررنگ و بوی طعن و مسخره اش، حکایت از ازدیاد شیفتگان این شغل پردرآمد دارد.
درتاریخ طبری جلد سوم صفحۀ 322 دروقایع روزهای آخر زندگی محمد می خوانیم:«پس پیغمبر را خبردادند که به زمین یمن مردی بیروم آمد نامش اسود و دعوی پیغمبری همی کند. و به زمین تازیان اندر مردی بیرون آمده است از بنی اسد نام او طُلیحه و مردمان بسیار از یمن و از تازیان براسود و بر طلیحه گردآمدند و بدیشان بگرویدند... و پیغمبر خود آگاهی از مسیلمه داشت...»
می بینیم که دست به نقد آوازه ی سه پیغمبر جدید به گوش محمد رسیده و متوجه شده است که رندانی دیگر هم هستند که پی به حقه برده و مانند او عاشق قدرت و شهرتند.
مسخره تر از دینهای قوام گرفته و به ثبت رسیده و یا محو شده درگذر زمان، شاخه هائی است که از آنها روئیده و نشو و نما یافته و گاه از خود پایه و ساقه، ماندگارتر بوده اند. به این معنی که دین اصلی چه پایدار بود و چه محو میشد، شاخه ها و شعبه های سربرآورده از همین دین رشدمی کرد و دوام می آورد و به دکانی جدید تبدیل میشد. آخرین نمونۀ آن «دین بهائی» است که شاخه ی بابیگری بود و در حالیکه بابیگری برافتاد و امروز پیروان باب بسیار نادرند، بهائیّت لنگان لنگان به راه افتاد و بالاخره بعد از یک و نیم سده، با گذشت زمان و زاد و ولد، چند میلیون پیرو دست و پا کرده است.
دین یهود، دین عیسا و دین اسلام در درازای تاریخ هریک ده ها شعبه و زائده از خود بیرون داده و برجای گذاشته اند؛ که حافظ بزرگوار در قرن هشتم هجری از آن با نام جنگ هفتاد و دو ملت یاد میکند؛ و اکنون رقمی به مراتب بالاتر است.
یکی از شاخه های دین اسلام، تشیع و یا «شیعه» است که هرچند بنیادش به زمان مرگ بنیانگذار اسلام «محمد ابن عبدالله» مربوط میشود، اما رسمیّت و نسج و نمایش درقرن دوم هجری و در زمان عباسیان اتفاق افتاد و توسط «جعفر ابن محمد » که امام ششم شیعیان دوازده امامی است، فقه و شریعتش نوشته شد.
چگونگی پیدایش.
به هنگام وفات محمد تمام یاران، صحابه و اقوام میدانستند که او کسی را به جانشینی برنگزیده است. زیرا تعیین جانشین درحالیکه او خود را آخرین پیغمبر معرفی کرده بود؛ و همچنین با وجود حکومت مطلق بر سرزمین نجد و حجاز ادعای سلطنت نداشت، نقص غرض بود و مخالف آیه های قرآن رقم می خورد. بنابراین، نه قرآن و آیه خاتم النبییین به او اجازه میداد همانند پیغمبران بنی اسرائیل کسی را به عنوان جانشین پیامبر تعیین کند، و نه قادر بود به نام حاکم، خلیفه معرفی نماید. زیرا او ادعای پیغمبری داشت نه حکومت! به این جهت چند نفر از اعراب جاهطلب از سران قبیله ها که میدانستند نبوّت محمد بهانه و لفافه ای بود برای حکومت کردن؛ و آن حضرت دستکم در 11سال آخر عمرش رسماً فرمانروا بود و همچون تمام فرمانروایان آن زمان، جنگید و غارت کرد، به هوس جانشینی افتادند. انصار، درسقیفۀ بنی ساعده گردآمدند تا با «سعد ابن عباده» بیعت نمایند. مهاجران به دور «ابوبکر و عمر و ابن الجراح و ابوعبیده و..» جمع شده بودند و معتقد بودند که خلیفه ی حاکم باید در بین مهاجران باشد. به این ترتیب در بینشان مجادله پیش آمد و مهاجران رأی انصار را قبول نداشتند. آنگاه از سوی برخی از انصار پیشنهاد شد که هریک از دودسته برای خود امیری برگزیند. مهاجران این کار را نپذیرفتند. سرانجام،«عمر» دست ابوبکر را گرفت و به او بیعت کرد و او خلیفه شد.
لازم به یادآوری است که محمد به هنگام ناخوشی، و چند روز پیش ازمرگش که در اثر ضعف و بیماری توان رفتن به مسجد را نداشت، به «ابوبکر» دستورداد به مسجد برود و پیشنماز مسلمانان شود. این اشاره را اطرافیان به توجه آن حضرت به ابوبکر توجیه کردند؛ زیرا تا آن زمان پیشنماز مسلمانان خود محمد بود. ابوبکر از یک سو یار غار محمد محسوب میشد و همراه او از مکه به مدینه گریخته بود، و از سوی دیگر پدر زیباترین زن محمد و سوگولی حرمش بود. در نتیجه، پس از مرگش به اشاره «عمر» که از بزرگان قریش بود، ابوبکر خلیفه ی بخش سیاسی و حکومتی رسول الله شد تا به کشورداری و حکومت بپردازد. البته درهمین زمان، «علی» داماد و پسرعم آن حضرت که خونها برای پایداری حکومت اسلام ریخته بود و همواره از شمشیرش خون می چکید، خود را سزاوار این شغل می دانست و همراه با چند نفر از منسوبان و یاران، با خلافت ابوبکر مخالفت کرد. اما چون تعیین جانشین برروی بیعت یا رأیگیری انجام میشد، اندک هواداران علی، ره به جائی نبردند.
علی که همچنان تنها و در کنار مانده بود، پس از مدتی به جبر یا اختیار، با ابوبکر بیعت کرد؛ و در زمان خلافت عمر خزانه داری خلیفه را نیز به عهده گرفت. علی همچنین دخترش ام الکولثوم را که 12 سال داشت، به عقد عمر درآورد و به این ترتیب «عمر» داماد علی شد که پدرزن، هفده سال از داماد جوانتر بود. علی تنها پس از کشتن عثمان بود که در جوّ انقلابی قتل عثمان و زمینه ی قحط الرجال توانست زمام امور مسلمانان را به عنوان خلیفه چهارم به دست بگیرد؛ که تاریخ اسلام از بی کفایتی و عدم لیاقت او سخنها دارد.
متاسفانه هراندازه ابوبکر و عمر سیاستمدار و مدیر و مدبر بودند، علی از فن سیاست و زمامداری و جامعه شناسی، به کل بی بهره بود. یک جنگجوی خشن، با اندامی کوتاه و بازوانی پر قدرت؛ اما فاقد هوشمندی و مدارا و تدبیر. برعکس، علاج هر معضل را در برق شمشیر میدید و حل مشکلات را تنها در کشتار و خونریزی میجست. علت عدم اقبال مردم به علی در روزهای پس از فوت پیغمبر اسلام به این دلیل بود که علی از هر خانوادۀ عرب یکی را با دستان خود کشته بود و بیشتر اعراب از او متنفر بودند. تمام فضیلت و مهارت علی بر تیغه ی شمشیر تکیه داشت. به همین جهت، در تمام چهار سال و چند ماه خلافت، کارش ایجاد کینه و چند دستگی در میان اقوام عرب و جنگیدن با مسلمانان مخالفش بود؛ و پیوسته با مسلمانان می جنگید. در زمان خلافتش یک وجب به اقلیم امپراتوری اسلام افزوده نشد.
جنگ مهمش با لشکریان طلحه و زبیر ازصحابه ی پیامبر و به فرماندهی «عایشه» همسر سوگلی محمد به جنگ جمل مشهوراست که طلحه و زبیر کشته شدند. جنگ بزرگ و طولانی اش با سپاه معاویه - مدعی خلافت- است که پس از کشته شدن هزاران مسلمان از دو طرف، با حکمیت پایان یافت و علی در این حکمیّت شکست خورد و خلافت را به معاویّه باخت. به این علت، گروهی فراوان از لشکریانش به این بهانه که علی از اسلام برگشته و تن به حکمیّت داده است، او را رهاکرده و گروه خوارج را به وجودآوردند و دشمن خونی علی شدند و حتا با او جنگیدند؛ ولی سرانجام شکست خوردند...
پس از این شکست، سه نفر از خوارج تصمیم گرفتند که در یک موقع معین سه شخصیّت مهم عرب« علی- معاویّه - عمرو عاص» را بکشند. خوارج این سه شخصیّت را مسبب برادر کشی و نفاق بین مسلمانان میدانستند. دو نفر از آن سه تنی که تصمصیم به ترور گرفتند، موفق نشدند؛ زیرا در شب موعود، معاویه در جایگاه همیشگی اش نخفته بود؛ و مأمور کشتن عمرو عاص نیز نتوانست به موقع برسد. در این میان تنها «عبدالرحمان ابن ملجم» بود که موفق شد شمشیر یمانی و زهرآگینش را در محراب مسجد بر فرق علی بکوبد و او را بکشد.
بنابراین، علی که شیعیان این همه برایش کرامات و خرق عادت می بافند و او را آگاه به اسرار و رموز غیب و آفرینش می دانند، نه آگاه از دسیسه و حمله ی قاتلش بود؛ و نه توانست مانع حمله شود، و نه توانست زخم شمشیر را مداوا کند. اما بدبختانه، پیروانش قرنهاست از مرده ی علی و مقبره ی علی، طلب شفا و دفع بلا و فنای دشمن میکنند. این نوع نگرش، چیزی نیست مگر «بلاهت ذاتی» که در غالب گرفتاران دین و آلودگان به مسائل لاهوت به ویژه شیعیان به وفور وجود دارد.
بیان این مختصر تاریخچه جهت رسیدن به مقصود و توصیف شیعیگری است.
این بحث ادامه خواهد داشت.

